دوران دانشجویی

حالمان بد نیست...
نویسنده : AtiMiti20 - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧

سلام همسفرقلب

خوبین؟ما هم هی! بدک نیستیم! امسال اگه خدا بخواد و اهالی اینجا هم شانس بیارن دیگه سال آخره. یه کم تراکم درسامون زیاد شده و باید کمتر سر بزنیم البته میدونین که واسه عاطی میتی هیچ بایدی وجود نداره،زبان اگه هم از مرداد تا حالا پیدامون نبوده دلائل دیگه ای داره که فعلا میگذریم و شاید یه کمش رو از مطلبی که آخر این پست میخونید بفهمید!

راستی شماهاهم پیداتون نیستا ! تعداد همسفرامون خیلی کم شده آخه بی انصافا شما نگران نشدین که ممکنه چه بلایی به سرمون اومده باشه؟!!!ناراحت بهر حال ما همچنان زنده ایم وسعی میکنیم مثل همیشه شاد باشیم و شادی کنیمچشمک

فعلا همین دیگه این شعرواره رو هم داشته باشین تا بعد که دوباره بر می گردیم با خاطرات و پستای با حال!!!

 

حالمان بد نیست،غم کم می خوریم

کم که نه،هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم،سرابم می دهند

عشق می ورزم،عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی،آفتاب؟!

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناه بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی،پشتم شکست

بعد از این، با بی کسی خو میکنم

هر چه در دل داشتم،رو میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب مسلولم مزن

من خودم خوش باورم،گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

روزگارت باد شیرین،شاد باش

هیچ کس اندوه ما را ندید

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود،از ما می گریخت

چند روزی هست،اما حالم دیدنی ست

حال من از این آن پرسیدنی ست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

                  "  ما ز یاران چشم یاری داشتیم

                                                 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

 


comment نظرات ()